<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را . . .</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Sep 2009 07:24:44 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظ بلاگفا، سلام وردپرس!</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>نظر به توصیه ی اکید دوستان و اثبات عدم وجود امنیت در بلاگفا طی روزهای گذشته و همچنین وجود امکاناتی شعف انگیز در ورد پرس و اینکه ناموس سیستم وبلاگه تصمیم به اسباب کشی از اینجا به اونجا گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدرس ورد پرسمم همینه diazpam10.wordpress.com&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر بزنید سرافراز کنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 07:24:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز چهل و سه غروبه</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خیلی وقت بود غروب خورشید را تماشا نکرده بودم. خیلی وقت هم بود بندر نرفته بودم -شش ماه می شد شاید- .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما امروز زیباترین غروب عمرم را دیدم –هرچند واژه ی زیبا برای توصیف آن بسیار ناتوان است و همین طور قلم من-.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شرجی60-70 درصدی، دانه های درشت عرق که با قطرات آب در هم می آمیخت و جاذبه کار سقوط شان از صورت و پیشانی را قوت می بخشید. نفس آدم بالا نمی آمد، انگار سنگینی تمام غم و غصه های عالم روی سینه ات باشد، بازدمیدن نفس سخت ترین کار دنیا بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;درازکش ساحل. ماسه ها بدنم را مورمور می کرد و موج های خلیجِ صد البته فارس (جواد جان خواهش می کنم بیخیال تیکه پروندن به این حس ناسونالیستیِ یک هویی ما شو وسط این متن احساسی! ببین اصلا گند زدی به تمام احساساتم!! اَه!) از سر و کولم بالا می رفت و خورشید نرم نرمک با عشوه ی تمام رخ در نقاب آب می کشید و دریا را شط خون می کرد –در فراق خورشید شاید-.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چه غم انگیز بود … .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یاد شازده کوچولویِ اگزوپری افتادم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;[…] اما تو اخترک تو که به آن کوچکی است همین قدر که صندلی ات را جلو بکشی می توانی هرقدر دلت خواست غروب آفتاب را تماشا کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- یک روز چهل وسه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و کمی بعد گفتی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- خودت که می دانی … وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی می برد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- پس خدا می داند آن روزِ چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما مسافر کوچولو جوابم را نداد. […]&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پی نوشت: امیدوارم آیدین به خاطر این که بعد مدتی ننوشتن حالا با این پست درپیت و آبکی و به قول خودش &quot;مال بچه دبیرستانیا&quot; اومدم ملامتم نکنه. منم آدمم به خدا!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 03:40:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دانشِ ما</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;اگرچه دانایی های کوچک گوناگونی که داریم ما را از یکدیگر متمایز می سازد اما فراموش نکنیم که همه در نادانی بی پایان خود برابریم.&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;I&gt;کارل پوپر&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;آگاهی&lt;/B&gt; مجموعه داده های خامی است که از محیط پیرامون، با یا بدون واسطه توسط حواسِ خود دریافت می کنیم، و آنچه در نتیجه ی آنالیز خرد ( به عنوان قوه ی متفکره ی انسان) بر روی این آگاهی، حاصل می شود &lt;B&gt;دانش&lt;/B&gt; است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس آگاهی های ما همواره از حواس ما ناشی می شوند و دانش ما به طور مستقیم وابسته به خرد ماست، اما نباید فراموش کرد که این دانش خود حاصل از آنالیزِ آگاهیِ ناشی از حواس ما، توسط خرد است. آنچه اکنون به عنوان دانش نوع بشر طی هزاران سال در بینهایت صفحه ی کاغذ ذخیره شده، همه و همه منبعث از آگاهیِ ناشی از حواسِ انسان و سپس آنالیز آنها توسط خرد است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حال می خواهم این پرسش را مطرح کنم که آیا این دانش (یا اطلاعات) همواره درست است؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بدون شک پاسخ به این پرسش خیر است و گواه من بر این مدعایم صدها و بلکه هزاران نظریه ای است که در طول تاریخ علم بر آن ها خط بطلان کشیده و رد شده است. پس با این حساب این دانش ممکن است خطا باشد. سوال بعدی ناشی از این پاسخ را این گونه مطرح می کنم : سرچشمه ی این خطا چیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان طور که گفته شد دانش از دو منبع سرچشمه می گیرد: 1- داده های دریافتی از حواس 2- آنالیز خرد بر این داده ها (یا همان فعل دوست داشتنی اندیشیدن). خروجیِ تلفیق این دو می شود دانش. حال اگر خطایی هست باید در سرچشمه پی آن گشت، از میان حواس و خرد کدام است که ما را به دانش خطا سوق می دهد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثال آوردن از خطاها و اشتباهاتِ (به تفاوت معانی این دو دقت شود) حواس انسانی کار دشواری نیست و نمونه های فراوان آن را در طول زندگی خود تجربه کرده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما در باب خرد، برخی معتقدند که خرد انسان هیچگاه خطا نمی کند و هر حکمی که بر پایه ی تعدادی داده می دهد همواره درست است و اگر خطایی در این حکم مشاهده شد، نه ناشی از خرد که منبعث از خطای داده هاست. اما از منظری دیگر حتی اگر نپذیریم که خرد انسان خطا می کند لااقل می توان گفت که خرد انسان محدود است و قدرت تحلیل و آنالیز هر داده ای را ندارد بنابراین احکامی که بر اساس این نوع داده ها صادر می کند نمی تواند درست باشد یعنی باید پذیرفت که خرد انسان دست کم &lt;B&gt;اشتباه&lt;/B&gt; می کند اگر نگوییم &lt;B&gt;خطا&lt;/B&gt; می کند. پس با این تفاسیر حواس و خرد هیچکدام قابل اطمینان نیستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیدیم که این پاسخ ما را به کجا رساند؛ دو راهی حواس و خرد. دو راهی که در طول تاریخ، بشر با آن مواجه بوده و در آخر نیز یکی از آن دو (خرد یا حواس) و یا هر دو (همان گونه که نتیجه گرفتیم) را به عنوان عامل خطا محکوم نموده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما اگر اندکی عمیق تر راجع به پرسش نخست بیاندیشیم شاید دیدگاه دیگری در ذهن ما راجع به این مسئله ایجاد شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بگذارید بحث را با فهم خود از واقعیت پی بگیریم سپس دوباره برگردیم به همین مطلب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واقعیت هرچه که هست در جهان پیرامون ما قرار دارد و تنها راه ارتباط ما با این جهان حواس ماست و از آنجا که حواس ما مصون از خطا و اشتباه نیست (بلکه سرشار از آن است) پس به صراحت می گویم رسیدن به واقعیت امریست محال و آنچه امکان پذیر است نزدیک شدن به واقعیت از طریق ارائه ی تفسیری از آن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دانش، با تعریفی که از آن شد، تفسیری است از واقعیت و با این اوصاف هرچه این تفسیر به واقعیت نزدیک تر باشد، دانش ما صحیح تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا اینجا یک تفسیر داریم از واقعیت و خود واقعیت که دست نیافتنی است. خوب حال این تفسیر را چگونه باید سنجید که از میزان تقریب آن به واقعیت آگاه شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پاسخ ساده است و کوتاه: ما هیچ وسیله ای برای این کار نداریم. پس هیچگاه نمی توانیم تعیین کنیم که دانش ما تا چه اندازه قرین به واقعیت است. اما کار دیگری می توان کرد، کاری که تا کنون دانسته یا نادانسته بشر انجام داده است: به دنبال شواهدی دال بر رد دانش کنونی خود بگردیم و از این طریق به دانش جدید دست یابیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در واقع حال که نمی توانیم گزینه ی درست را بیابیم ( چون ابزاری برای یافتنش نداریم) پس گزینه های غلط را یکی یکی خط می زنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 12:31:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کانون پنجره و برهان نظم</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;طی جلسات گپی که با موضوع فلسفه تو کانون پنجره ی دانشگاه داشتیم، بخش زیادی از جلسات و حاشیه های اونها مصروف نقد برهان نظم شد. علتش رو هم بچه هایی که می اومدن خیلی خوب می دونن و حوصله ی پرداختن بهش رو ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرقدر که من و دوستام تلاش کردیم که به طرف مقابلمون (آخرش من اسم این بنده خدا رو یاد نگرفتم، مهدی زاده بود یا مهدی نژاد یا اصلا هیچکدوم! نمیدونم) بقبولونیم که برهان نظم اشکال داره نشد که نشد و ره به ترکستان بردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند شب پیش با چند نفر از هم کلاسی های سابقم لب رودخونه نشسته بودیم (اون شب برخلاف چند شب قبلش هوا خیلی خوب بود و از شرجی هم خبری نبود) و گپ میزدیم که صحبت از برهان نظم شد. اون شب وقتی بیشتر راجع به موضوع فکر کردم کمی دستگیرم شد که ما برای رد برهان نظم کجای کار را اشتباه میکردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون دوستمون (آخه چرا اسم این بیچاره رو همیشه فراموش میکنم؟!) از نظم به هدف میرسید و چون برای مثال زدن هم همیشه سیستم هایِ هدفدارِ منظمِ سالم (و نه معیوب) را به خاطر می آورد به مشکلی برای اثبات نظرش بر نمی خورد. از اون طرف هم ما کاملا فراموش کرده بودیم که برای رد نظر او بایستی ثابت کنیم که از هدف است که میتوان به نظم رسید در حالی که ما احمقانه در پی مثال نقضی بودیم و میخواستیم از نظم به بی هدفی یا از بی نظمی به هدف برسیم. چیزی که عملا امکان پذیر نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این شد که یادداشت زیر رو نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;* * *&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برهان نظم از جمله برهان هایی است که در کتب دینی برای اثبات وجود خدا مطرح می شود و از نظر الهیون یکی از مستحکم ترین براهین عقلی در این باب است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برهان نظم می گوید جهان منظم است پس ناظم دارد و این ناظم خداست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی از الهیون پرسیده شود که با چه سندیتی این جهان را منظم می دانند برایتان مصداق می آورند: زمین طی مدتی دقیق و معین به دور خورشید می گرد؛ درختان در بهار شکوفه می دهند و در تابستان به بار می نشینند و در زمستان به خواب می روند و صدها مصداق دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر گفته شود: خوب پس تکلیف هدف چه می شود؟ مجموعه ای منظم است که هدفدار باشد، پاسخ آن ها به چنین است: خوب مسلم است که این جهان هدف دارد. همین زمین، هدفش گردش به دور خورشید است که آن را با نظم تمام و حیرت انگیزی صورت می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجاست که آن ها دچار اشتباه می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک سیستم وقتی منظم است که هدفدار باشد در غیر این صورت نمی توان رابطه ی حاکم بر اجزای یک مجموعه را دارای نظم دانست. هدفی که الهیون برای این مجموعه قائل می شوند مکشوف از تجربه است، آن ها با تجربه به این نتیجه گیری رسیده اند که مثلا هدف زمین چرخش به دور خود و خورشید است، اما این هدفی است که &lt;B&gt;آن ها&lt;/B&gt; برای زمین متصور شده اند و ممکن است که هدف زمین چنین چیزی نباشد یا اصلا هدفی نداشته باشد و در نتیجه منظم هم نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این اشتباه از آن جا ناشی می شود که آن ها می خواهند از نظم به هدف برسند در حالی که بلعکس، باید از هدف به نظم رسید. و این ناشی از این است که آن ها همواره یک مجموعه ی منظمِ سالم -و نه معیوب- را در نظر می گیرند و از نظم آن به هدفش می رسند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای روشن شدن موضوع به یک مثال رو می آورم: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرض کنید شما تا به حال خودرو ندیده اید.حال خودرویی معیوب را مشاهده می کنید. شما نمی دانید که خودرو سالم خودرویی است که حرکت می کند. حال اگر شما بخواهید از نظم به هدف برسید چه خواهد شد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حتما با خود می گویید (به عنوان مثال) سکون پیستون های موتور خودرو نشانه ی نظم آن است یا امکان باز و بسته شدن کاپوت خودرو را ناشی از نظم خودرو تصور می کنید و چیز های دیگر، آنگاه از این نظم (که کاملا خود ساخته است) نتیجه می گیرید که خودرو دارای هدف است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما خوب این هدف چیست؟ سکون خودرو؟ قطعا این گونه نیست. هدف خودرو حرکت کردن آن است اما چون شما از نظم (باز هم تاکید می کنم نظمی خودساخته) به هدف رسیده اید (هدف مکشوف از تجربه البته، شما همیشه دیده اید که این خودرو ساکن بوده و بی حرکت)، با بروز اشکال در سیستم شما نتوانسته اید تشخیص بدهید که خودرو دارای چه هدفی است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این در حالی است که اگر شخصی مطلع و آگاه خودرو را مشاهده کند، از آنجا که از هدف خودرو (یعنی تحرک) آگاه است، متوجه می شود که سیستم در بی نظمی (چیزی که به گمان شما نظمی کامل بوده است) به سر می برد و این بی نظمی است که مانع برآورده شدن هدف مجموعه می شود، در واقع او از عدم تحقق هدف پی به بی نظمی مجموعه می برد همان گونه که اگر خودرو حرکت می کرد با استناد به تحقق هدف، نظم مجموعه را نتیجه می گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس پیرامون منظم بودن یا نبودن یک مجموعه زمانی می توان سخن گفت که از هدفدار بودن یا نبودن آن آگاه بوده و در صورت هدفدار بودنش بدانیم که هدف آن چیست سپس از تطابق هدف با واقعیت پی به وجود یا عدم وجود نظم در مجموعه برد. و نکته ی مهم دیگر این که نباید هدف واقعی مجموعه با هدفی که از طریق تجربه مکشوف می گردد خلط شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 18:24:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طبقه ی من و این روزها</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زمانی مارکس (و البته انگلس) در مانیفست کمونیست &quot;تولیدکنندگان کوچک، صاحبان صنایع دستی، خرده فروشان و دهقانان&quot; را طبقه ی متوسط نامید و آنان را غالبا &quot;ارتجاعی&quot; ارزیابی کرد، چرا که از گروه های اجتماعی ماقبل سرمایه داری و بقایا و بازماندگان شیوه ی تولید پیشین محسوب می شدند که تمرکز سرمایه داری آن ها را در معرض حذف قرار داده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما پیش بینی او چندان هم درست از آب در نیامد (همانند بسیاری از پیش بینی های دیگرش). طبقه ی متوسط با وجود از دست دادن برخی از زیرمجموعه هایش، با زایش برخی زیرمجموعه های نو –به تبع پیشرفت جوامع- نه تنها حذف نشد بلکه گسترده تر نیز شد به گونه ای که هم اکنون با دو نوع طبقه ی متوسط روبرو هستیم: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- طبقه ی متوسط قدیم شامل بازرگانان، تولیدکنندگان مستقل، صاحبان بنگاه های اقتصادی کوچک،مغازه داران و … .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- طبقه ی متوسط جدید که دربرگیرنده ی گروه های مختلف تحصیل کرده نظیر مهندسان، پزشکان، حقوقدانان، استادان دانشگاه، دانشمندان، کارمندان، دبیران و دانشجویان است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در خصوص نقش اجتماعی طبقه ی متوسط جدید دو دیدگاه کاملا متضاد وجود دارد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عده ای این طبقه را بر خلاف طبقه ی متوسط قدیم (به دلیل انباشت سرمایه ای هرچند خرد، که در آن وجود داشت) فاقد تشکل و قدرت و کلا ناکارآمد می دانند آقای میلز&lt;SUP&gt;*&lt;/SUP&gt; کسی است که چنین نظری دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;او افراد این طبقه را مطیع، ترسو و سرگردان می داند و آن ها را آدم های کوچک خطاب می کند. او معتقد است که افراد طبقه ی متوسط جدید ریشه ی محکمی ندارند و اگرچه نارضایتی در میانشان عمیق است اما توان ابراز آن را ندارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته به گمان من نگاهی به اتفاقات اخیر ایران گواهی مستند و مستدل برای رد نظر آقای میلز است. طبقه ای که در اعتراضات به نتایج انتخابات ریاست جمهوری نقش اصلی را برعهده داشت طبقه ی متوسط جدید جامعه ی ایران بود، طبقه ای که در دوران سازندگی رشد کرد و گسترده شد و حالا بلای جان حاکمیت گردیده. آنان برخلاف نظر آقای میلز نه مطیع اند و نه ترسو و نه سرگردان و به عقیده ی من چیزی که آنان را در تداوم حرکت خود منسجم تر و راسخ تر کرد وجود یک رهبر از جنس همان طبقه بود، یک مهندس معماری که گاهی نقاشی هم می کشد. فردی تحصیل کرده و فرهیخته از طبقه ی متوسط جدید ایران.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما بحث من راجع به این نیست. دوست دارم بیشتر راجع به دیدگاه دوم صحبت کنم، دیدگاهی که من به آن اعتقاد دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مقابل دیدگاه اول، دیدگاه دیگری وجود دارد که طبقه ی متوسط جدید را موتور محرکه ی توسعه و نوسازی جامعه و تحول خواه و تحول آفرین و حتی انقلابی می داند و در جنبش ها و حرکت های اجتماعی جوامع (به خصوص در جهان سوم) برای آن ها نقش زیادی قائل است. دیدگاهی که آقای هانتینگتون&lt;SUP&gt;**&lt;/SUP&gt; به آن معتقد است، و البته خود من.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;طبقه ی متوسط جدید در رهبری و به راه انداختن جنبش های اجتماعی سیاسی به خصوص در جوامع کمتر توسعه یافته (به طور اخص از لحاظ سیاسی) نقش موثر و تعیین کننده ای دارد و همان طور که گفتم حتی از آن به عنوان نیروی اصلی انقلابی این جوامع یاد می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اعضای این طبقه به علت آن که عمدتا افرادی فرهیخته و از تحصیل کردگان و نخبگان جامعه محسوب می شوند اشتراک در نظام سیاسی کشور را حق خود دانسته، و خواهان آن هستند که سهمی نیز به آن ها داده شود اما در جوامع کمتر توسعه یافته این خواسته ی آن ها از سوی حاکمیت رد می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنگامی که این جوامع به علت عدم توجه کافی نظام سیاسی به توسعه ی سیاسی یعنی عدم توجه به ایجاد ساختارها و ساز و کارهای مناسب برای ایجاد نهاد های مدنی و سیاسی، تا گروه های تازه تاسیس اجتماعی را به درون خود جذب کرده و مشارکت سیاسی آنان را سامان بخشند، در معرض نابسامانی سیاسی قرار می گیرند، این طبقه ی متوسط شهری است که پایه گذار تحول در جامعه می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از میان طبقه ی متوسط جدید نخستین عناطری که در صحنه ی اجتماعی پدیدار می شوند روشنفکران اند (علت آن هم شناخت بیشتر آن ها از وضعیت جامعه و همچنین پشتوانه ی علمی آنهاست). در پی آنان است که دیگر عناصر این طبقه تدریجا ظاهر می شوند و حرکت های اجتماعی را شکل می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در نظریه ی انقلاب هانتینگتون آمده است: &quot;شهر کانون مخالفت در درون کشور است، طبقه ی متوسط کانون مخالفت در درون شهر است، روشنفکران فعال ترین گروه مخالف در میان طبقه ی متوسط اند و دانشجویان پر تحرک ترین نیروهای انقلابی و هسته ی اصلی و مرکزی مبارزات انقلابی جوامع در حال توسعه را تشکیل می دهند&quot; بدین ترتیب شدید ترین و منسجم ترین مخالفت با حکومت را باید در دانشگاه ها جست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دانشجویان و جنبش آن ها چون قلب تپنده ی طبقه ی متوسط جدید، نقش پمپاژ کننده ی خون انقلاب به درون رگهای بدنه ی تحول خواه و دگرگونی طلب این طبقه را بازی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گواه گفته هایم نیز باز همین حوادث اخیر ایران است. طی این اتفاقات همان طور که گفتم این طبقه ی متوسط جدید بود که نقش اصلی را بازی می کرد اما به دلیل شرایط زمانی که در آن قرار داشت و طی آن تعدادی از دانشگاه ها در تعطیلی به سر می بردند عده ای در ایام امتحانات بودند و شماری را نیز دولت تعطیل کرد، حاکمیت توانست تا میزان زیادی از ریشه دوانی و تاثیر گذاری آن بکاهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این پیش بینی اندکی ضعیف است اما می توان امیدوار بود که بازگشایی دانشگاه ها موجب دمیدن رو ح تازه ای در کالبد این جنبش شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باید منتظر ماند و دید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;* سی رایت میلز یکی از بزرگ ترین جامعه شناسان آمریکایی که بر خلاف سیر فکری نسبتا عام جامعه شناسی آمریکایی، دارای خلق و خو و اندیشه ها و آرای انتقادی است. وی کتابهای مختلفی را به رشته تحریر درآورد  و با نگاه انتقادی و رویکردی مبارزه جویانه به وضعیت قدرت، ساختار طبقاتی و تخیل جامعه شناسانه و ساخت و منش اجتماعی پرداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;**ساموئل هانتینگتون متخصص علوم سیاسی شهیر آمریکایی بود. او نظریه ی برخورد تمدن ها و پیش‌بینی کشمکش جهان غرب با جهان اسلام شهرت جهانی پیدا کرده بود. دکتر ساموئل هانتینگتون، دانش‌آموخته و به مدت ۵۸ سال، استاد دانشگاه هاروارد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;منابع&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ساموئل هانتینگتون، ترجمه ی محسن تلاش، نشر علم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- طبقه ی متوسط جدید در ایران، محم حسین ادیبی، نشر جامعه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- منتقدان جامعه، سی رایت میلز، ترجمه ی محمدجواد جوهرکلام، نشر سفید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت یک تفکر</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احمد خاتمی را همیشه به عنوان آدمی می شناختم که تحت جو حرفش را می زند و ذره ای درباره ی آن فکر نمی کند. اما حالا که بیشتر فکر می کنم به تردید افتاده ام که شاید حرف هایی که می زند عقیده و نظر واقعی اش باشد. جدید ترین اظهار نظرش را بخوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;احمد خاتمی: زاهد رهبر انقلاب است که با داشتن کشوری با این ثروت هیچ اندوخته ای برای خود ذخیره نکرده.&lt;FONT size=1&gt;&lt;EM&gt; (اعتماد ملی - شماره 994 – شنبه 21/5/1388)&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این مورد نمی خواهم حرف بزنم که رهبر زاهد هست یا نیست، اندوخته ی او هم به من و شما هیچ ربطی ندارد! چیزی که در این گفته نظر مرا به خود و اندیشه ی پشت سرش  جلب کرده این قسمت از سخن ایشان است: &quot;… با داشتن کشوری با این ثروت …&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آنچه که من -و بی شک شما- از این مطلب برداشت می کنم این است که از نظر آقای احمد خاتمی کشور ایران و همه ی ثروت هایش ملک مشاع رهبر است در ادامه نیز تلویحا این گونه می توان برداشت کرد که از نظر آقای احمد خاتمی همه ی مردم به نوعی رعیت ایشان اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چنین حرفی در آغاز قرن بیست و یکم و هزاره ی سوم شاید برخی را به خنده بیاندازد اما حالتی که به من دست داد نه خنده بود و نه حتی گریه، بیشتر حالت شوکه شدن به من دست داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سی سال پیش پدر من و پدران هم سن و سالان من راهی خیابان های شهرهاشان شدند و مقابل گلوله قرار گرفتند تا دست به انقلابی بزنند در برابر حکومتی که تفکرش چنین بود: شاه مالک و پدر کشور است و تمامی ایران ملک مشاع وی است و مردم رعیت اویند و تحت اختیار او.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آری پدران ما انقلاب کردند تا حاکمیت چنین تفکری را براندازند و طرحی نو در اندازند. حال اما پس از گذشت سی سال به نقطه ی شروع بازگشته ایم: تفکر ارباب و رعیتی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در نمایشگاه کتاب امسال کتاب رساله ای در باب حکومت جان لاک را خریدم. وقتی یکی از دوستانم آن را دید گفت تفکر سیاسی وی خیلی قدیمی شده و به من پیشنهاد کرد که آثار نوتری را بخوانم. اما حال با شنیدن چنین سخنانی آن هم از زبان کسی چون احمد خاتمی که پست و مقامی نه چندان کوچک در این سیستم دارد مطمئن شدم که اشتباه نکرده ام و انتخاب من برای مطالعه ی کتاب لاک درست بوده. لاک در این کتاب شدیدا نظام های دیکتاتور و توتالیتر (نظامی که خود او در آن زندگی می کرد) را نفی می کند و معتقد به نظامی مشروطه و با آزادی هایی هرچند محدود اما برای زمان خود بسیار پیشتازانه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک تفکر هیچگاه نابود نمی شود (همان گونه که من نیز پیشتر گفتم پدران ما تفکر حاکم را تغییر دادند، آن را نابود نکردند) این چیزیست که من به آن اعتقاد دارم. زنده ماندن این تفکر نیز مرا به هراس نیافکنده،آن چه مرا می ترساند احیای آن در میان کسانی چون احمد خاتمی است که در بالای هرم قدرت قرار دارند این می تواند بیانگر واقعه یِ نامبارکِ بازگشتِ چنین تفکری به عنوان تفکر حاکم بر جامعه باشد. واین یعنی مرگ انقلابی که پدرانمان برایش خون دادند (هرجند هم اکنون هم هیچ گونه علائم حیاتی از خود بروز نمی دهد و آخرین نشانه های حیاتش سال ها پیش از بین رفتند) &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 17:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتماد ملی جان! یادت بخیر</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 150px; HEIGHT: 103px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://rayeman.files.wordpress.com/2009/06/etemadmeli.jpg?w=150&amp;h=103&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- در چند ماهه ی منتهی به انتخابات و پس از آن، تنها صدای منتقدی که در کشور به گوش می رسید روزنامه ی اعتماد ملی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از آن که محمد قوچانی سردبیر اعتماد ملی شد، تغییر و تحول زیادی به خود دید که آن را به سطح یک روزنامه ی حرفه ای رساند. اما هفته ای از انتخابات نگذشته بود که سردبیر راهی بند شد و از آن پس روزنامه در نبود وی منتشر می شد تا اینکه خود روزنامه هم به توقیف موقت گرفتار شد و حال این ماییم که باید در فراق آن روزگار بگذرانیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- وجود رسانه های آزاد یکی از ارکان دموکراسی است. این رسانه های آزاد هستند که بخش مهمی از وظیفه ی آموزش مردم برای دموکراسی را بر عهده دارند. جامعه ای که صدای رسانه های آزاد را خاموش کند در واقع مانع از انتخاب آزاد مردم پیرامون نوع آموزش خود شده و چنین جامعه ای نمی تواند ادعای دموکراتیک بودن بکند. صرف حضور حداکثری مردم در یک انتخابات نمی توان مدعی داشتن یک جامعه ی باز و دموکراتیک شد. چرا که اگر این حضور آگاهانه نباشد جز نمایشی پوچ و بی ارزش خواهد بود.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اخبار جامعه از کانال رسانه است که  به دست مردم می رسد. هرچند که رسالت رسانه انعکاس بی طرفانه ی اخبار و رویدادهاست اما بی شک دیدگاه های صاحبان رسانه ها تاثیری انکارناپذیر بر نحوه ی ارائه ی اخبار آن ها دارد. در این بین اما این مردم هستند که از میان قرائت های موجود از واقعیات جامعه که توسط رسانه های گوناگون عرضه می شود، آن چه را که خود تشخیص می دهند صحیح تر و به واقعیت نزدیک تر است بر می گزینند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خاموش کردن صداهای منتقد و دگراندیش در واقع گرفتن این حق مسلم از مردم از است برای انتخاب آن چه درست می پندارند. در حالی که در یک جامعه ی آزاد هیچ کس حق ندارد به جای مردم فکر کند و تفکر خود را به آن ها تحمیل کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کسانی که چنین با اعتماد ملی رفتار کردند، برای منتقدین وضع موجود چه جوابی دارند؟ (اصلا معتقدند که در قبال آنان باید پاسخ گو باشند؟) آن ها چگونه باید دیدگاه هایشان را در سطح جامعه منعکس کنند؟ و از آن طرف مردم از چه طریقی باید صدای آن ها را بشنوند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با این وضع، در جامعه ی ما دیگر جز هم صدایی کیهانِ حسین شریعتمداری و رسانه ی ملیِ؟؟!! عزت الله ضرغامی، صدای دیگری به گوش می رسد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول برای جامعه ام ، که در آن زندگی می کنم، و دوم برای خودم که نه تلاش می کنم و نه توان آن را دارم که تلاش کنم برای تغییرشُ متاسفم.   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3- اعتماد ملی مرهم کوچکی بود بر زخم های بی شماری که در این اواخر بر جامعه ی ما رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه چیز دارد یک دست می شود (یا بهتر بگویم دارند یک دستش می کنند.) اول از بالا شروع شد و حالا به سطح رسانه ها رسیده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دولت پر حرف و حدیث حتی تحمل تک روزنامه ی شاخص منتقد خود را ندارد. در این جامعه دیگر چگونه می توان زندگی کرد؟ وقتی همه ی رسانه یک چیز می گویند و یک چیز به خوردمان می دهند و همه چیز را گل و بلبل نشانمان می دهند دیگر باید کاسه کوزه مان را جمع کنیم و پی کارمان برویم. آری شاید این بهترین راه باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما باید اعتراف کنم که دلم برای تیترهای جنجالی اعتماد ملی تنگ خواهد شد، دلم برای لوگوی سرخ دوست داشتنی اش تنگ خواهد شد، دلم برای صفحه ی شب نامه اش (صفحه ای که بسیار دوست می داشتم)تنگ خواهد شد، دلم برای ستون جمله های طلایی اش تنگ خواهد شد، دلم برای مقاله های جالب و خواندنی اش تنگ خواهد شد، وسط این دلتنگ شدن ها یک دفعه یاد قوچانی افتادم، قوچانی جان دلم برای تو هم خیلی تنگ شده، برای قلمت و برای عکس همیشه خندانت گوشه ی روزنامه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اعتماد ملی، یادت بخیر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 08:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به برادر حسین: آقای شریعتمداری! اندازه نگه دار!</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز داشتم رورنامه ی اعتماد ملی را می خواندم که متوجه ی اشاره ی آن روز نامه به نوشته ای از حسین شریعتمداری شدم. فورا و برای اطمینان از آن سری به سایت روزنامه ی کیهان زدم و حصول اطمینان شد. نوشته در مورد نامه ی کروبی به هاشمی بود. در قسمت پایانی نوشته توهینی بی شرمانه - طبق عادت مالوف کیهان- این بار نصیب ملت ایران شده بود. از این رو بر آن شدم تا نامه ای به حسین شریعتمداری بنویسم که در زیر می خوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;آقای شریعتمداری! اندازه نگه دار!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای شریعتمداری چهارشنبه ی هفته ی گذشته مورخه 21/5/88 در یادداشت روز کیهان چنین نوشتید: &quot;… مهدی کروبی برای بسیاری از اطرافیان خود نیز قدر و منزلتی ندارد تا آنجا که مسئول ستاد انتخاباتی وی پای صندوق رای، برگه ی رای خود را به همه نشان می دهد تا بدانند او آن قدر &lt;B&gt;کم هوش و کودن&lt;/B&gt; نیست که به کروبی رای بدهد …&quot; -این ادبیات سخیف  را خوب می شناسم. متعلق به خود شماست-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صرف نظر از درست یا غلط بودن ادعایی که در این نوشته مطرح شد از این متن دو نکته برداشت می شود: اول اینکه مهدی کروبی به هیچ وجه صلاحیت ریاست جمهوری را نداشت و نکته ی دوم که بیشتر نظر مرا به خود جلب کرده توهین بی شرمانه ای است که به بخشی از مردم ایران روا می دارید( &quot; … آن قدر &lt;B&gt;کم هوش و کودن&lt;/B&gt; نیست که به کروبی رای بدهد…&quot;) و تلویحا آنان را کم هوش و کودن می خوانید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای شریعتمداری همه می دانند و شما بهتر از همه، که مهدی کروبی کم برای این انقلاب زحمت نکشیده، اگرچه منکر برخی خطا های او نمی شوم ولی کیست که خطا نکند؟ من و شما هم نه خداییم و نه قاضی القضات. به هر حال کروبی با همه ی محاسن و معایبش برای انتخابات ریاست جمهوری مورد تایید شورای نگهبان قرار گرفت و از این فیلتر تنگ به سلامت رد شد -موهبتی که نصیب خیلی ها نمی شود!- با این حساب کروبی از نظر شورای نگهبان می توانست رئیس جمهور ایران شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شورای نگهبان مرجعی است که شما با استناد به آن ادعاهای زیادی را مطرح می کنید مثلا  انتخابات را کاملا سالم و قانونی می دانید و محمود احمدی نژاد را رئیس جمهور خطاب می کنید، پس قطعا باید این حکم شورای نگهبان در مورد کروبی را نیز قبول داشته باشید اما شما با این حرفتان جایگاه نهادی را که این چنین به آن استناد می کنید به راحتی زیر سوال می برید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این امر نشان می دهد که شما به همه چیز به شکل ابزاری می نگرید، و تا وقتی مورد تایید شما هستند که در جهت امیالتان باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اما موضوع دوم و مهمتر، توهین به مردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقای شریعتمداری این که احمدی نژاد -به گفته ی شورای نگهبان- پیروز این انتخابات شد دلیل بر این نمی شود که کروبی طرفدار یا هواخواهی در ایران ندارد چون باز به گفته ی همین شورای نگهبان مهدی کروبی در این انتخابات دست کم سیصد هزار رای به دست آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قطعا فقط کسانی که به احمدی نژاد رای داده اند مردم ایران نیستند –هرچند از دید شما این طور باشد- کسانی که به دیگران، ازجمله کروبی، رای داده اند نیز از مردم ایران هستند و سخنی که شما گفتید و آنان را &lt;B&gt;کم هوش و کودن&lt;/B&gt; خواندید توهین به بخشی از مردم ایران است. مردمی که شما خود را همواره خدمتگزار و دلسوز آنان جا زده اید و اکنون این چنین به آنان توهین می کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برادر حسین –به گمانم در دوران بازجو بودنتان این گونه صدایتان می کردند- نمی خواهم و نمی توانم شما را توصیه به ترک چنین اعمالی بکنم، چرا که چنین رفتارها و سخنان و نوشته هایی که از پشت تک تک حروف و کلمات آن عقده و ریا و سالوسی هویداست، با جانتان عجین شده و تبدیل به عادتی برایتان شده که ترکش خود می دانید موجب چیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنچه که شما را بدان فرا می خوانم فقط یک چیز است، دست کم اندازه نگه دار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 05:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لاک و مالکیت خصوصی</title>
<link>http://diazpam10.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 4pt; WIDTH: 100%; FONT-FAMILY: Tahoma; HEIGHT: 12px&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;BACKGROUND-COLOR: white&quot;&gt;
&lt;DIV class=bodyposts&gt;
&lt;DIV class=post&gt;
&lt;DIV class=cnt&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این اولین پستیه که می نویسم و برای همین به خودم تبریک می گم. توی این وبلاگ می خوام راجع به چیزهایی که به ذهنم میرسه، راجع به اتفاقاتی که اطرافم می افته و خلاصه راجع به همه چیز بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای این که این پست زیاد هم آبکی نشه و از اونجایی که الان چیز خاصی به ذهنم نمیرسه می خوام راجع به کتابی که تازه دارم می خونم بنویسم.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 85px; HEIGHT: 127px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://www.nashreney.com/images/resale_988.jpg&quot; align=left vspace=1 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کتاب &lt;STRONG&gt;رساله ای درباره ی حکومت &lt;/STRONG&gt;نوشته ی &lt;STRONG&gt;جان لاک &lt;/STRONG&gt;ترجمه ی حمید عضدانلو از نشر نی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این آقای جان لاک یک روشنفکر انگلیسی متعلق به عصر روشنگری در اروپاست. آقای لاک در سال 1623 در دهکده ی رینگتون در شمال ایالت سامرست متولد شد. پدرش کارمند دادگستری بود. در سال 1645 به مدرسه ی وست مینستر رفت و تا سال 1652 همونجا موند و سپس برای ادامه ی تحصیل به آکسفورد رفت. لاک زندگی پر ماجرایی داشته که چون نه من حوصله ی نوشتنش رو دارم و نه شما حوصله ی خوندنش رو پس بی خیالش میشم اما توصیه میکنم برای فهم بیشتر مطالبش حتما نگاهی بهش بندازین. چیزی که اینجا می خوام راجع بهش بنویسم درباره ی مشهورترین اثرش همون &lt;STRONG&gt; رساله ای درباره ی حکومت &lt;/STRONG&gt; هست که بعضی ها بهش کتاب مقدس لیبرالیسم میگن و معتقدند که لیبرالیسم با لاک زاده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در این نوشته می خوام به طور اخص راجع به فصل پنجم کتاب با عنوان &lt;STRONG&gt;درباره ی مالکیت &lt;/STRONG&gt;بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لاک در ابتدای کتابش به توصیف وضعیتی به نام &lt;STRONG&gt;وضعیت طبیعی &lt;/STRONG&gt;می پردازد:  &lt;I&gt;&quot;وضعیتی که در آن همه ی انسان ها در کارها و نظم و ترتیب دادن به دارایی ها و شخص خود ، همان طور که مناسب می دانند، آزادی کامل دارند و تنها قانونی که بر آن حاکم است قانون طبیعت است. در این وضعیت، انسان ها نه نیازمند اجازه گرفتن از کسی و نه تابع شخص دیگری هستند.&quot;&lt;/I&gt;&lt;I&gt; &lt;/I&gt;(رساله ای درباره ی حکومت ص73)&lt;I&gt; &lt;/I&gt;&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لاک در بستر این وضعیت طبیعی به اثبات و تفسیر مالکیت خصوصی می پردازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;او معتقد است انسان عقلا از حق بقا و در نتیجه حق خوراک و دیگر چیز هایی که طبیعت در اختیار او قرار نهاده برخوردار است. او ابتدا می گوید که قصد اثبات اینکه چگونه انسان می تواند حق مالکیت چیزی را داشته باشد، ندارد اما چند سطر پایین تر می نویسد تلاش می کند که نشان دهد چگونه انسان می تواند بدون بستن پیمان با مشترکین دیگر مالک بخشی از چیزی شود که خداوند به طور مشترک در اختیار همه قرار دارد.(هم اینجا اضافه کنم که او شدیدا به وجود خدا معتقد و یک مسیحی مومن بوده چیزی که در سرتاسر کتابش هویداست و حتی برخی اوقات آدم را به این توهم می اندازد که در حال خواندن نوشته های یک کشیش است)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظرم لاک اینجا به یک تناقض گویی آشکاری افتاده چون این تلاشی که می خواهد بکند چیزی جز اثبات مالکیت خصوصی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لاک می گوید در وضعیت طبیعی هر آنچه که در طبیعت وجود دارد به طور اشتراکی متعلق به همه ی انسانهاست و همه ی آنها در طبیعت سهم مشترکی دارند اما هر انسانی &lt;STRONG&gt;مالک&lt;/STRONG&gt; شخص خویش است و از این رو &lt;STRONG&gt;ثمره ی&lt;/STRONG&gt; تلاش و کار بدن او متعلق به خودش می باشد. با این مقدمه نتیجه می گیرد که هرکس چیزی را از وضعیت آماده ی طبیعت جدا کند و با کار خود در آمیزد، مالک آن چیز خواهد شد. از آنجا که این چیز توسط خود او از طبیعت جدا شده و با کار متعلق به خودش چیزی به آن افزوده پس با این حساب دیگران، پس از این حق مشترکی نسبت به آن ندارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در چیزهای مشترک مالکیت زمانی آغاز می شود که کسی بخشی از چیزهای مشترک را با استفاده از کاری که روی آنها انجام می دهد از وضعیت طبیعی اش خارج کند وگرنه آن چیزهای مشترک سودی برای هیچ کس نخواهند داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در اینجا اما لاک خود را با مشکلی مواجه می بیند، مسئله ی احتکار. او این سوال را برای خود مطرح می کند که اگر کسی دارای امکانتی باشد که بتواند بیش از دیگران روی طبیعت کار انجام دهد و بخش وسیعی از آن را تحت تملک خود در آورد به نحوی که سهمی برای دیگران باقی نگذارد چه باید کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;او برای حل این مشکل قانون دیگری وضع می کند، قانونی که من نامش را بهره مندی گذاشته ام:&lt;I&gt;هر کس به اندازه ای می تواند ملک اشتراکی طبیعت را به ملک شخصی تبدیل کند که پیش از تباه شدنش از آن بهره ای برای بقا و حیات خود ببرد.&lt;/I&gt; هرچه ورای این قانون باشد، بیش از سهم  او و متعلق به دیگران است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه اش می شود این که هرکس به اندازه ی نیازش می تواند در طبیعت دخل و تصرف کند و بیش از این مجاز نیست و متعلق به دیگرن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لاک بهره مندی را یک قانون کاملا عقلانی می داند با این استدلال که انسان چرا باید برای مالکیت چیزی تلاش کند که برای بقا و حیات هیچ نیازی به آن ندارد؟ شاید در نگاه اول به نظر بیاید که او حس طمع انسان را نادیده انگاشته (هرچند که اگر کتاب او را بخوانید از روح حاکم بر نوشته اش در می یابید که او انسان را بسیار ایده آل تصور کرده) اما در مبحث پول که او در ادامه می گوید و به آن خواهم پرداخت، به نوعی به این موضوع نیز پرداخته هرچند نه با عنوانی که من مطرح کردم. اما من هنوز هم معتقدم زمانی که بحث بر سر منبعی محدود باشد هیچ تضمینی برای اجرایی شدن این قانون وجود ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لاک در ادامه به مبحث پول می پردازد که موجب شد مالکیت های وسیع تر مرسوم شود(و با توافق) حق مالکیت را به صاحبان آن (پول) بدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;طبق قانون بهره مندی کسی نمی توانست مالک چیزی بیش از نیازش شود. این قانون را به گونه ای دیگر هم می توان تفسیر کرد: کسی نمی تواند مالک چیزی شود که پیش از مصرف کردنش و تحت تملک او تباه شود. پس اگر کسی می خواست مالک چیزی باقی بماند باید به گونه ای آن را به مصرف می رساند.اما اگر نیازش به آن مرتفع شده بود چه باید می کرد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینجاست که پای پول به میان می آید. انسان با دادن چیزی که روی آن کار کرده و مایملکش شده، به شخص دیگر و دریافت چیزی که تباه نمی شود (مثل قطعه ای فلز کم یاب) به نوعی آن را مصرف کرده و از همین رو مالکیت خود را بر آن تثبیت نموده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در واقع پول برای توسعه ی مالکیت انسان در عین پایبندی به قانون بهره مندی به وجود آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز کتاب را کامل نخوانده ام اما تا اینجا نظرات لاک برایم جالب و قابل تامل بود. اگر وقت شد در نوشته های بعدی بیشتر راجع به او و عقایدش خواهم نوشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر کنم کمی طولانی شد پس فعلا.  &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 06:28:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diazpam10&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>diazpam10</dc:creator>
<guid>http://diazpam10.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
