تبليغاتX
ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را . . . - اعتماد ملی جان! یادت بخیر

ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را . . .

اعتماد ملی جان! یادت بخیر

                                                    

1- در چند ماهه ی منتهی به انتخابات و پس از آن، تنها صدای منتقدی که در کشور به گوش می رسید روزنامه ی اعتماد ملی بود.

پس از آن که محمد قوچانی سردبیر اعتماد ملی شد، تغییر و تحول زیادی به خود دید که آن را به سطح یک روزنامه ی حرفه ای رساند. اما هفته ای از انتخابات نگذشته بود که سردبیر راهی بند شد و از آن پس روزنامه در نبود وی منتشر می شد تا اینکه خود روزنامه هم به توقیف موقت گرفتار شد و حال این ماییم که باید در فراق آن روزگار بگذرانیم.

2- وجود رسانه های آزاد یکی از ارکان دموکراسی است. این رسانه های آزاد هستند که بخش مهمی از وظیفه ی آموزش مردم برای دموکراسی را بر عهده دارند. جامعه ای که صدای رسانه های آزاد را خاموش کند در واقع مانع از انتخاب آزاد مردم پیرامون نوع آموزش خود شده و چنین جامعه ای نمی تواند ادعای دموکراتیک بودن بکند. صرف حضور حداکثری مردم در یک انتخابات نمی توان مدعی داشتن یک جامعه ی باز و دموکراتیک شد. چرا که اگر این حضور آگاهانه نباشد جز نمایشی پوچ و بی ارزش خواهد بود.  

اخبار جامعه از کانال رسانه است که  به دست مردم می رسد. هرچند که رسالت رسانه انعکاس بی طرفانه ی اخبار و رویدادهاست اما بی شک دیدگاه های صاحبان رسانه ها تاثیری انکارناپذیر بر نحوه ی ارائه ی اخبار آن ها دارد. در این بین اما این مردم هستند که از میان قرائت های موجود از واقعیات جامعه که توسط رسانه های گوناگون عرضه می شود، آن چه را که خود تشخیص می دهند صحیح تر و به واقعیت نزدیک تر است بر می گزینند.

خاموش کردن صداهای منتقد و دگراندیش در واقع گرفتن این حق مسلم از مردم از است برای انتخاب آن چه درست می پندارند. در حالی که در یک جامعه ی آزاد هیچ کس حق ندارد به جای مردم فکر کند و تفکر خود را به آن ها تحمیل کند.

کسانی که چنین با اعتماد ملی رفتار کردند، برای منتقدین وضع موجود چه جوابی دارند؟ (اصلا معتقدند که در قبال آنان باید پاسخ گو باشند؟) آن ها چگونه باید دیدگاه هایشان را در سطح جامعه منعکس کنند؟ و از آن طرف مردم از چه طریقی باید صدای آن ها را بشنوند؟

با این وضع، در جامعه ی ما دیگر جز هم صدایی کیهانِ حسین شریعتمداری و رسانه ی ملیِ؟؟!! عزت الله ضرغامی، صدای دیگری به گوش می رسد؟

اول برای جامعه ام ، که در آن زندگی می کنم، و دوم برای خودم که نه تلاش می کنم و نه توان آن را دارم که تلاش کنم برای تغییرشُ متاسفم.   

3- اعتماد ملی مرهم کوچکی بود بر زخم های بی شماری که در این اواخر بر جامعه ی ما رفت.

همه چیز دارد یک دست می شود (یا بهتر بگویم دارند یک دستش می کنند.) اول از بالا شروع شد و حالا به سطح رسانه ها رسیده.

دولت پر حرف و حدیث حتی تحمل تک روزنامه ی شاخص منتقد خود را ندارد. در این جامعه دیگر چگونه می توان زندگی کرد؟ وقتی همه ی رسانه یک چیز می گویند و یک چیز به خوردمان می دهند و همه چیز را گل و بلبل نشانمان می دهند دیگر باید کاسه کوزه مان را جمع کنیم و پی کارمان برویم. آری شاید این بهترین راه باشد.

اما باید اعتراف کنم که دلم برای تیترهای جنجالی اعتماد ملی تنگ خواهد شد، دلم برای لوگوی سرخ دوست داشتنی اش تنگ خواهد شد، دلم برای صفحه ی شب نامه اش (صفحه ای که بسیار دوست می داشتم)تنگ خواهد شد، دلم برای ستون جمله های طلایی اش تنگ خواهد شد، دلم برای مقاله های جالب و خواندنی اش تنگ خواهد شد، وسط این دلتنگ شدن ها یک دفعه یاد قوچانی افتادم، قوچانی جان دلم برای تو هم خیلی تنگ شده، برای قلمت و برای عکس همیشه خندانت گوشه ی روزنامه.

اعتماد ملی، یادت بخیر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 11:45  توسط عباس  |