لاک و مالکیت خصوصی
این اولین پستیه که می نویسم و برای همین به خودم تبریک می گم. توی این وبلاگ می خوام راجع به چیزهایی که به ذهنم میرسه، راجع به اتفاقاتی که اطرافم می افته و خلاصه راجع به همه چیز بنویسم.
برای این که این پست زیاد هم آبکی نشه و از اونجایی که الان چیز خاصی به ذهنم نمیرسه می خوام راجع به کتابی که تازه دارم می خونم بنویسم.
کتاب رساله ای درباره ی حکومت نوشته ی جان لاک ترجمه ی حمید عضدانلو از نشر نی.
این آقای جان لاک یک روشنفکر انگلیسی متعلق به عصر روشنگری در اروپاست. آقای لاک در سال 1623 در دهکده ی رینگتون در شمال ایالت سامرست متولد شد. پدرش کارمند دادگستری بود. در سال 1645 به مدرسه ی وست مینستر رفت و تا سال 1652 همونجا موند و سپس برای ادامه ی تحصیل به آکسفورد رفت. لاک زندگی پر ماجرایی داشته که چون نه من حوصله ی نوشتنش رو دارم و نه شما حوصله ی خوندنش رو پس بی خیالش میشم اما توصیه میکنم برای فهم بیشتر مطالبش حتما نگاهی بهش بندازین. چیزی که اینجا می خوام راجع بهش بنویسم درباره ی مشهورترین اثرش همون رساله ای درباره ی حکومت هست که بعضی ها بهش کتاب مقدس لیبرالیسم میگن و معتقدند که لیبرالیسم با لاک زاده شد.
در این نوشته می خوام به طور اخص راجع به فصل پنجم کتاب با عنوان درباره ی مالکیت بنویسم.
***
لاک در ابتدای کتابش به توصیف وضعیتی به نام وضعیت طبیعی می پردازد: "وضعیتی که در آن همه ی انسان ها در کارها و نظم و ترتیب دادن به دارایی ها و شخص خود ، همان طور که مناسب می دانند، آزادی کامل دارند و تنها قانونی که بر آن حاکم است قانون طبیعت است. در این وضعیت، انسان ها نه نیازمند اجازه گرفتن از کسی و نه تابع شخص دیگری هستند." (رساله ای درباره ی حکومت ص73)
لاک در بستر این وضعیت طبیعی به اثبات و تفسیر مالکیت خصوصی می پردازد.
او معتقد است انسان عقلا از حق بقا و در نتیجه حق خوراک و دیگر چیز هایی که طبیعت در اختیار او قرار نهاده برخوردار است. او ابتدا می گوید که قصد اثبات اینکه چگونه انسان می تواند حق مالکیت چیزی را داشته باشد، ندارد اما چند سطر پایین تر می نویسد تلاش می کند که نشان دهد چگونه انسان می تواند بدون بستن پیمان با مشترکین دیگر مالک بخشی از چیزی شود که خداوند به طور مشترک در اختیار همه قرار دارد.(هم اینجا اضافه کنم که او شدیدا به وجود خدا معتقد و یک مسیحی مومن بوده چیزی که در سرتاسر کتابش هویداست و حتی برخی اوقات آدم را به این توهم می اندازد که در حال خواندن نوشته های یک کشیش است)
به نظرم لاک اینجا به یک تناقض گویی آشکاری افتاده چون این تلاشی که می خواهد بکند چیزی جز اثبات مالکیت خصوصی نیست.
لاک می گوید در وضعیت طبیعی هر آنچه که در طبیعت وجود دارد به طور اشتراکی متعلق به همه ی انسانهاست و همه ی آنها در طبیعت سهم مشترکی دارند اما هر انسانی مالک شخص خویش است و از این رو ثمره ی تلاش و کار بدن او متعلق به خودش می باشد. با این مقدمه نتیجه می گیرد که هرکس چیزی را از وضعیت آماده ی طبیعت جدا کند و با کار خود در آمیزد، مالک آن چیز خواهد شد. از آنجا که این چیز توسط خود او از طبیعت جدا شده و با کار متعلق به خودش چیزی به آن افزوده پس با این حساب دیگران، پس از این حق مشترکی نسبت به آن ندارند.
در چیزهای مشترک مالکیت زمانی آغاز می شود که کسی بخشی از چیزهای مشترک را با استفاده از کاری که روی آنها انجام می دهد از وضعیت طبیعی اش خارج کند وگرنه آن چیزهای مشترک سودی برای هیچ کس نخواهند داشت.
در اینجا اما لاک خود را با مشکلی مواجه می بیند، مسئله ی احتکار. او این سوال را برای خود مطرح می کند که اگر کسی دارای امکانتی باشد که بتواند بیش از دیگران روی طبیعت کار انجام دهد و بخش وسیعی از آن را تحت تملک خود در آورد به نحوی که سهمی برای دیگران باقی نگذارد چه باید کرد؟
او برای حل این مشکل قانون دیگری وضع می کند، قانونی که من نامش را بهره مندی گذاشته ام:هر کس به اندازه ای می تواند ملک اشتراکی طبیعت را به ملک شخصی تبدیل کند که پیش از تباه شدنش از آن بهره ای برای بقا و حیات خود ببرد. هرچه ورای این قانون باشد، بیش از سهم او و متعلق به دیگران است.
خلاصه اش می شود این که هرکس به اندازه ی نیازش می تواند در طبیعت دخل و تصرف کند و بیش از این مجاز نیست و متعلق به دیگرن است.
لاک بهره مندی را یک قانون کاملا عقلانی می داند با این استدلال که انسان چرا باید برای مالکیت چیزی تلاش کند که برای بقا و حیات هیچ نیازی به آن ندارد؟ شاید در نگاه اول به نظر بیاید که او حس طمع انسان را نادیده انگاشته (هرچند که اگر کتاب او را بخوانید از روح حاکم بر نوشته اش در می یابید که او انسان را بسیار ایده آل تصور کرده) اما در مبحث پول که او در ادامه می گوید و به آن خواهم پرداخت، به نوعی به این موضوع نیز پرداخته هرچند نه با عنوانی که من مطرح کردم. اما من هنوز هم معتقدم زمانی که بحث بر سر منبعی محدود باشد هیچ تضمینی برای اجرایی شدن این قانون وجود ندارد.
لاک در ادامه به مبحث پول می پردازد که موجب شد مالکیت های وسیع تر مرسوم شود(و با توافق) حق مالکیت را به صاحبان آن (پول) بدهد.
طبق قانون بهره مندی کسی نمی توانست مالک چیزی بیش از نیازش شود. این قانون را به گونه ای دیگر هم می توان تفسیر کرد: کسی نمی تواند مالک چیزی شود که پیش از مصرف کردنش و تحت تملک او تباه شود. پس اگر کسی می خواست مالک چیزی باقی بماند باید به گونه ای آن را به مصرف می رساند.اما اگر نیازش به آن مرتفع شده بود چه باید می کرد؟
اینجاست که پای پول به میان می آید. انسان با دادن چیزی که روی آن کار کرده و مایملکش شده، به شخص دیگر و دریافت چیزی که تباه نمی شود (مثل قطعه ای فلز کم یاب) به نوعی آن را مصرف کرده و از همین رو مالکیت خود را بر آن تثبیت نموده.
در واقع پول برای توسعه ی مالکیت انسان در عین پایبندی به قانون بهره مندی به وجود آمد.
***
هنوز کتاب را کامل نخوانده ام اما تا اینجا نظرات لاک برایم جالب و قابل تامل بود. اگر وقت شد در نوشته های بعدی بیشتر راجع به او و عقایدش خواهم نوشت.
فکر کنم کمی طولانی شد پس فعلا.
