تبليغاتX
ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را . . .

ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را . . .

روز چهل و سه غروبه

خیلی وقت بود غروب خورشید را تماشا نکرده بودم. خیلی وقت هم بود بندر نرفته بودم -شش ماه می شد شاید- .

اما امروز زیباترین غروب عمرم را دیدم –هرچند واژه ی زیبا برای توصیف آن بسیار ناتوان است و همین طور قلم من-.

شرجی60-70 درصدی، دانه های درشت عرق که با قطرات آب در هم می آمیخت و جاذبه کار سقوط شان از صورت و پیشانی را قوت می بخشید. نفس آدم بالا نمی آمد، انگار سنگینی تمام غم و غصه های عالم روی سینه ات باشد، بازدمیدن نفس سخت ترین کار دنیا بود.

درازکش ساحل. ماسه ها بدنم را مورمور می کرد و موج های خلیجِ صد البته فارس (جواد جان خواهش می کنم بیخیال تیکه پروندن به این حس ناسونالیستیِ یک هویی ما شو وسط این متن احساسی! ببین اصلا گند زدی به تمام احساساتم!! اَه!) از سر و کولم بالا می رفت و خورشید نرم نرمک با عشوه ی تمام رخ در نقاب آب می کشید و دریا را شط خون می کرد –در فراق خورشید شاید-.

چه غم انگیز بود … .

یاد شازده کوچولویِ اگزوپری افتادم:

[…] اما تو اخترک تو که به آن کوچکی است همین قدر که صندلی ات را جلو بکشی می توانی هرقدر دلت خواست غروب آفتاب را تماشا کنی.

- یک روز چهل وسه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!

و کمی بعد گفتی:

- خودت که می دانی … وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی می برد.

- پس خدا می داند آن روزِ چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بود.

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد. […]

پی نوشت: امیدوارم آیدین به خاطر این که بعد مدتی ننوشتن حالا با این پست درپیت و آبکی و به قول خودش "مال بچه دبیرستانیا" اومدم ملامتم نکنه. منم آدمم به خدا!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 7:11  توسط عباس  | 

دانشِ ما

اگرچه دانایی های کوچک گوناگونی که داریم ما را از یکدیگر متمایز می سازد اما فراموش نکنیم که همه در نادانی بی پایان خود برابریم.

کارل پوپر

آگاهی مجموعه داده های خامی است که از محیط پیرامون، با یا بدون واسطه توسط حواسِ خود دریافت می کنیم، و آنچه در نتیجه ی آنالیز خرد ( به عنوان قوه ی متفکره ی انسان) بر روی این آگاهی، حاصل می شود دانش است.

پس آگاهی های ما همواره از حواس ما ناشی می شوند و دانش ما به طور مستقیم وابسته به خرد ماست، اما نباید فراموش کرد که این دانش خود حاصل از آنالیزِ آگاهیِ ناشی از حواس ما، توسط خرد است. آنچه اکنون به عنوان دانش نوع بشر طی هزاران سال در بینهایت صفحه ی کاغذ ذخیره شده، همه و همه منبعث از آگاهیِ ناشی از حواسِ انسان و سپس آنالیز آنها توسط خرد است.

حال می خواهم این پرسش را مطرح کنم که آیا این دانش (یا اطلاعات) همواره درست است؟

بدون شک پاسخ به این پرسش خیر است و گواه من بر این مدعایم صدها و بلکه هزاران نظریه ای است که در طول تاریخ علم بر آن ها خط بطلان کشیده و رد شده است. پس با این حساب این دانش ممکن است خطا باشد. سوال بعدی ناشی از این پاسخ را این گونه مطرح می کنم : سرچشمه ی این خطا چیست؟

همان طور که گفته شد دانش از دو منبع سرچشمه می گیرد: 1- داده های دریافتی از حواس 2- آنالیز خرد بر این داده ها (یا همان فعل دوست داشتنی اندیشیدن). خروجیِ تلفیق این دو می شود دانش. حال اگر خطایی هست باید در سرچشمه پی آن گشت، از میان حواس و خرد کدام است که ما را به دانش خطا سوق می دهد؟

مثال آوردن از خطاها و اشتباهاتِ (به تفاوت معانی این دو دقت شود) حواس انسانی کار دشواری نیست و نمونه های فراوان آن را در طول زندگی خود تجربه کرده ایم.

اما در باب خرد، برخی معتقدند که خرد انسان هیچگاه خطا نمی کند و هر حکمی که بر پایه ی تعدادی داده می دهد همواره درست است و اگر خطایی در این حکم مشاهده شد، نه ناشی از خرد که منبعث از خطای داده هاست. اما از منظری دیگر حتی اگر نپذیریم که خرد انسان خطا می کند لااقل می توان گفت که خرد انسان محدود است و قدرت تحلیل و آنالیز هر داده ای را ندارد بنابراین احکامی که بر اساس این نوع داده ها صادر می کند نمی تواند درست باشد یعنی باید پذیرفت که خرد انسان دست کم اشتباه می کند اگر نگوییم خطا می کند. پس با این تفاسیر حواس و خرد هیچکدام قابل اطمینان نیستند.

دیدیم که این پاسخ ما را به کجا رساند؛ دو راهی حواس و خرد. دو راهی که در طول تاریخ، بشر با آن مواجه بوده و در آخر نیز یکی از آن دو (خرد یا حواس) و یا هر دو (همان گونه که نتیجه گرفتیم) را به عنوان عامل خطا محکوم نموده.

اما اگر اندکی عمیق تر راجع به پرسش نخست بیاندیشیم شاید دیدگاه دیگری در ذهن ما راجع به این مسئله ایجاد شود.

بگذارید بحث را با فهم خود از واقعیت پی بگیریم سپس دوباره برگردیم به همین مطلب.

واقعیت هرچه که هست در جهان پیرامون ما قرار دارد و تنها راه ارتباط ما با این جهان حواس ماست و از آنجا که حواس ما مصون از خطا و اشتباه نیست (بلکه سرشار از آن است) پس به صراحت می گویم رسیدن به واقعیت امریست محال و آنچه امکان پذیر است نزدیک شدن به واقعیت از طریق ارائه ی تفسیری از آن است.

دانش، با تعریفی که از آن شد، تفسیری است از واقعیت و با این اوصاف هرچه این تفسیر به واقعیت نزدیک تر باشد، دانش ما صحیح تر است.

تا اینجا یک تفسیر داریم از واقعیت و خود واقعیت که دست نیافتنی است. خوب حال این تفسیر را چگونه باید سنجید که از میزان تقریب آن به واقعیت آگاه شد؟

پاسخ ساده است و کوتاه: ما هیچ وسیله ای برای این کار نداریم. پس هیچگاه نمی توانیم تعیین کنیم که دانش ما تا چه اندازه قرین به واقعیت است. اما کار دیگری می توان کرد، کاری که تا کنون دانسته یا نادانسته بشر انجام داده است: به دنبال شواهدی دال بر رد دانش کنونی خود بگردیم و از این طریق به دانش جدید دست یابیم.

در واقع حال که نمی توانیم گزینه ی درست را بیابیم ( چون ابزاری برای یافتنش نداریم) پس گزینه های غلط را یکی یکی خط می زنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 16:2  توسط عباس  | 

کانون پنجره و برهان نظم

طی جلسات گپی که با موضوع فلسفه تو کانون پنجره ی دانشگاه داشتیم، بخش زیادی از جلسات و حاشیه های اونها مصروف نقد برهان نظم شد. علتش رو هم بچه هایی که می اومدن خیلی خوب می دونن و حوصله ی پرداختن بهش رو ندارم.

هرقدر که من و دوستام تلاش کردیم که به طرف مقابلمون (آخرش من اسم این بنده خدا رو یاد نگرفتم، مهدی زاده بود یا مهدی نژاد یا اصلا هیچکدوم! نمیدونم) بقبولونیم که برهان نظم اشکال داره نشد که نشد و ره به ترکستان بردیم.

چند شب پیش با چند نفر از هم کلاسی های سابقم لب رودخونه نشسته بودیم (اون شب برخلاف چند شب قبلش هوا خیلی خوب بود و از شرجی هم خبری نبود) و گپ میزدیم که صحبت از برهان نظم شد. اون شب وقتی بیشتر راجع به موضوع فکر کردم کمی دستگیرم شد که ما برای رد برهان نظم کجای کار را اشتباه میکردیم.

اون دوستمون (آخه چرا اسم این بیچاره رو همیشه فراموش میکنم؟!) از نظم به هدف میرسید و چون برای مثال زدن هم همیشه سیستم هایِ هدفدارِ منظمِ سالم (و نه معیوب) را به خاطر می آورد به مشکلی برای اثبات نظرش بر نمی خورد. از اون طرف هم ما کاملا فراموش کرده بودیم که برای رد نظر او بایستی ثابت کنیم که از هدف است که میتوان به نظم رسید در حالی که ما احمقانه در پی مثال نقضی بودیم و میخواستیم از نظم به بی هدفی یا از بی نظمی به هدف برسیم. چیزی که عملا امکان پذیر نبود.

این شد که یادداشت زیر رو نوشتم.

* * *

برهان نظم از جمله برهان هایی است که در کتب دینی برای اثبات وجود خدا مطرح می شود و از نظر الهیون یکی از مستحکم ترین براهین عقلی در این باب است.

برهان نظم می گوید جهان منظم است پس ناظم دارد و این ناظم خداست.

وقتی از الهیون پرسیده شود که با چه سندیتی این جهان را منظم می دانند برایتان مصداق می آورند: زمین طی مدتی دقیق و معین به دور خورشید می گرد؛ درختان در بهار شکوفه می دهند و در تابستان به بار می نشینند و در زمستان به خواب می روند و صدها مصداق دیگر.

اگر گفته شود: خوب پس تکلیف هدف چه می شود؟ مجموعه ای منظم است که هدفدار باشد، پاسخ آن ها به چنین است: خوب مسلم است که این جهان هدف دارد. همین زمین، هدفش گردش به دور خورشید است که آن را با نظم تمام و حیرت انگیزی صورت می دهد.

اینجاست که آن ها دچار اشتباه می شوند.

یک سیستم وقتی منظم است که هدفدار باشد در غیر این صورت نمی توان رابطه ی حاکم بر اجزای یک مجموعه را دارای نظم دانست. هدفی که الهیون برای این مجموعه قائل می شوند مکشوف از تجربه است، آن ها با تجربه به این نتیجه گیری رسیده اند که مثلا هدف زمین چرخش به دور خود و خورشید است، اما این هدفی است که آن ها برای زمین متصور شده اند و ممکن است که هدف زمین چنین چیزی نباشد یا اصلا هدفی نداشته باشد و در نتیجه منظم هم نباشد.

این اشتباه از آن جا ناشی می شود که آن ها می خواهند از نظم به هدف برسند در حالی که بلعکس، باید از هدف به نظم رسید. و این ناشی از این است که آن ها همواره یک مجموعه ی منظمِ سالم -و نه معیوب- را در نظر می گیرند و از نظم آن به هدفش می رسند.

برای روشن شدن موضوع به یک مثال رو می آورم:

فرض کنید شما تا به حال خودرو ندیده اید.حال خودرویی معیوب را مشاهده می کنید. شما نمی دانید که خودرو سالم خودرویی است که حرکت می کند. حال اگر شما بخواهید از نظم به هدف برسید چه خواهد شد؟

حتما با خود می گویید (به عنوان مثال) سکون پیستون های موتور خودرو نشانه ی نظم آن است یا امکان باز و بسته شدن کاپوت خودرو را ناشی از نظم خودرو تصور می کنید و چیز های دیگر، آنگاه از این نظم (که کاملا خود ساخته است) نتیجه می گیرید که خودرو دارای هدف است.

اما خوب این هدف چیست؟ سکون خودرو؟ قطعا این گونه نیست. هدف خودرو حرکت کردن آن است اما چون شما از نظم (باز هم تاکید می کنم نظمی خودساخته) به هدف رسیده اید (هدف مکشوف از تجربه البته، شما همیشه دیده اید که این خودرو ساکن بوده و بی حرکت)، با بروز اشکال در سیستم شما نتوانسته اید تشخیص بدهید که خودرو دارای چه هدفی است.

این در حالی است که اگر شخصی مطلع و آگاه خودرو را مشاهده کند، از آنجا که از هدف خودرو (یعنی تحرک) آگاه است، متوجه می شود که سیستم در بی نظمی (چیزی که به گمان شما نظمی کامل بوده است) به سر می برد و این بی نظمی است که مانع برآورده شدن هدف مجموعه می شود، در واقع او از عدم تحقق هدف پی به بی نظمی مجموعه می برد همان گونه که اگر خودرو حرکت می کرد با استناد به تحقق هدف، نظم مجموعه را نتیجه می گرفت.

پس پیرامون منظم بودن یا نبودن یک مجموعه زمانی می توان سخن گفت که از هدفدار بودن یا نبودن آن آگاه بوده و در صورت هدفدار بودنش بدانیم که هدف آن چیست سپس از تطابق هدف با واقعیت پی به وجود یا عدم وجود نظم در مجموعه برد. و نکته ی مهم دیگر این که نباید هدف واقعی مجموعه با هدفی که از طریق تجربه مکشوف می گردد خلط شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 21:55  توسط عباس  |