تبليغاتX
ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را . . .

ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را . . .

طبقه ی من و این روزها

زمانی مارکس (و البته انگلس) در مانیفست کمونیست "تولیدکنندگان کوچک، صاحبان صنایع دستی، خرده فروشان و دهقانان" را طبقه ی متوسط نامید و آنان را غالبا "ارتجاعی" ارزیابی کرد، چرا که از گروه های اجتماعی ماقبل سرمایه داری و بقایا و بازماندگان شیوه ی تولید پیشین محسوب می شدند که تمرکز سرمایه داری آن ها را در معرض حذف قرار داده است.

اما پیش بینی او چندان هم درست از آب در نیامد (همانند بسیاری از پیش بینی های دیگرش). طبقه ی متوسط با وجود از دست دادن برخی از زیرمجموعه هایش، با زایش برخی زیرمجموعه های نو –به تبع پیشرفت جوامع- نه تنها حذف نشد بلکه گسترده تر نیز شد به گونه ای که هم اکنون با دو نوع طبقه ی متوسط روبرو هستیم:

1- طبقه ی متوسط قدیم شامل بازرگانان، تولیدکنندگان مستقل، صاحبان بنگاه های اقتصادی کوچک،مغازه داران و … .

2- طبقه ی متوسط جدید که دربرگیرنده ی گروه های مختلف تحصیل کرده نظیر مهندسان، پزشکان، حقوقدانان، استادان دانشگاه، دانشمندان، کارمندان، دبیران و دانشجویان است.

در خصوص نقش اجتماعی طبقه ی متوسط جدید دو دیدگاه کاملا متضاد وجود دارد:

عده ای این طبقه را بر خلاف طبقه ی متوسط قدیم (به دلیل انباشت سرمایه ای هرچند خرد، که در آن وجود داشت) فاقد تشکل و قدرت و کلا ناکارآمد می دانند آقای میلز* کسی است که چنین نظری دارد.

او افراد این طبقه را مطیع، ترسو و سرگردان می داند و آن ها را آدم های کوچک خطاب می کند. او معتقد است که افراد طبقه ی متوسط جدید ریشه ی محکمی ندارند و اگرچه نارضایتی در میانشان عمیق است اما توان ابراز آن را ندارند.

البته به گمان من نگاهی به اتفاقات اخیر ایران گواهی مستند و مستدل برای رد نظر آقای میلز است. طبقه ای که در اعتراضات به نتایج انتخابات ریاست جمهوری نقش اصلی را برعهده داشت طبقه ی متوسط جدید جامعه ی ایران بود، طبقه ای که در دوران سازندگی رشد کرد و گسترده شد و حالا بلای جان حاکمیت گردیده. آنان برخلاف نظر آقای میلز نه مطیع اند و نه ترسو و نه سرگردان و به عقیده ی من چیزی که آنان را در تداوم حرکت خود منسجم تر و راسخ تر کرد وجود یک رهبر از جنس همان طبقه بود، یک مهندس معماری که گاهی نقاشی هم می کشد. فردی تحصیل کرده و فرهیخته از طبقه ی متوسط جدید ایران.

اما بحث من راجع به این نیست. دوست دارم بیشتر راجع به دیدگاه دوم صحبت کنم، دیدگاهی که من به آن اعتقاد دارم.

در مقابل دیدگاه اول، دیدگاه دیگری وجود دارد که طبقه ی متوسط جدید را موتور محرکه ی توسعه و نوسازی جامعه و تحول خواه و تحول آفرین و حتی انقلابی می داند و در جنبش ها و حرکت های اجتماعی جوامع (به خصوص در جهان سوم) برای آن ها نقش زیادی قائل است. دیدگاهی که آقای هانتینگتون** به آن معتقد است، و البته خود من.

طبقه ی متوسط جدید در رهبری و به راه انداختن جنبش های اجتماعی سیاسی به خصوص در جوامع کمتر توسعه یافته (به طور اخص از لحاظ سیاسی) نقش موثر و تعیین کننده ای دارد و همان طور که گفتم حتی از آن به عنوان نیروی اصلی انقلابی این جوامع یاد می شود.

اعضای این طبقه به علت آن که عمدتا افرادی فرهیخته و از تحصیل کردگان و نخبگان جامعه محسوب می شوند اشتراک در نظام سیاسی کشور را حق خود دانسته، و خواهان آن هستند که سهمی نیز به آن ها داده شود اما در جوامع کمتر توسعه یافته این خواسته ی آن ها از سوی حاکمیت رد می شود.

هنگامی که این جوامع به علت عدم توجه کافی نظام سیاسی به توسعه ی سیاسی یعنی عدم توجه به ایجاد ساختارها و ساز و کارهای مناسب برای ایجاد نهاد های مدنی و سیاسی، تا گروه های تازه تاسیس اجتماعی را به درون خود جذب کرده و مشارکت سیاسی آنان را سامان بخشند، در معرض نابسامانی سیاسی قرار می گیرند، این طبقه ی متوسط شهری است که پایه گذار تحول در جامعه می شود.

از میان طبقه ی متوسط جدید نخستین عناطری که در صحنه ی اجتماعی پدیدار می شوند روشنفکران اند (علت آن هم شناخت بیشتر آن ها از وضعیت جامعه و همچنین پشتوانه ی علمی آنهاست). در پی آنان است که دیگر عناصر این طبقه تدریجا ظاهر می شوند و حرکت های اجتماعی را شکل می دهند.

در نظریه ی انقلاب هانتینگتون آمده است: "شهر کانون مخالفت در درون کشور است، طبقه ی متوسط کانون مخالفت در درون شهر است، روشنفکران فعال ترین گروه مخالف در میان طبقه ی متوسط اند و دانشجویان پر تحرک ترین نیروهای انقلابی و هسته ی اصلی و مرکزی مبارزات انقلابی جوامع در حال توسعه را تشکیل می دهند" بدین ترتیب شدید ترین و منسجم ترین مخالفت با حکومت را باید در دانشگاه ها جست.

دانشجویان و جنبش آن ها چون قلب تپنده ی طبقه ی متوسط جدید، نقش پمپاژ کننده ی خون انقلاب به درون رگهای بدنه ی تحول خواه و دگرگونی طلب این طبقه را بازی می کند.

گواه گفته هایم نیز باز همین حوادث اخیر ایران است. طی این اتفاقات همان طور که گفتم این طبقه ی متوسط جدید بود که نقش اصلی را بازی می کرد اما به دلیل شرایط زمانی که در آن قرار داشت و طی آن تعدادی از دانشگاه ها در تعطیلی به سر می بردند عده ای در ایام امتحانات بودند و شماری را نیز دولت تعطیل کرد، حاکمیت توانست تا میزان زیادی از ریشه دوانی و تاثیر گذاری آن بکاهد.

این پیش بینی اندکی ضعیف است اما می توان امیدوار بود که بازگشایی دانشگاه ها موجب دمیدن رو ح تازه ای در کالبد این جنبش شود.

باید منتظر ماند و دید.

***

* سی رایت میلز یکی از بزرگ ترین جامعه شناسان آمریکایی که بر خلاف سیر فکری نسبتا عام جامعه شناسی آمریکایی، دارای خلق و خو و اندیشه ها و آرای انتقادی است. وی کتابهای مختلفی را به رشته تحریر درآورد  و با نگاه انتقادی و رویکردی مبارزه جویانه به وضعیت قدرت، ساختار طبقاتی و تخیل جامعه شناسانه و ساخت و منش اجتماعی پرداخت.

**ساموئل هانتینگتون متخصص علوم سیاسی شهیر آمریکایی بود. او نظریه ی برخورد تمدن ها و پیش‌بینی کشمکش جهان غرب با جهان اسلام شهرت جهانی پیدا کرده بود. دکتر ساموئل هانتینگتون، دانش‌آموخته و به مدت ۵۸ سال، استاد دانشگاه هاروارد بود.

***

منابع

- سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ساموئل هانتینگتون، ترجمه ی محسن تلاش، نشر علم

- طبقه ی متوسط جدید در ایران، محم حسین ادیبی، نشر جامعه

- منتقدان جامعه، سی رایت میلز، ترجمه ی محمدجواد جوهرکلام، نشر سفید

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 13:23  توسط عباس  | 

بازگشت یک تفکر

احمد خاتمی را همیشه به عنوان آدمی می شناختم که تحت جو حرفش را می زند و ذره ای درباره ی آن فکر نمی کند. اما حالا که بیشتر فکر می کنم به تردید افتاده ام که شاید حرف هایی که می زند عقیده و نظر واقعی اش باشد. جدید ترین اظهار نظرش را بخوانید:

احمد خاتمی: زاهد رهبر انقلاب است که با داشتن کشوری با این ثروت هیچ اندوخته ای برای خود ذخیره نکرده. (اعتماد ملی - شماره 994 – شنبه 21/5/1388)

در این مورد نمی خواهم حرف بزنم که رهبر زاهد هست یا نیست، اندوخته ی او هم به من و شما هیچ ربطی ندارد! چیزی که در این گفته نظر مرا به خود و اندیشه ی پشت سرش  جلب کرده این قسمت از سخن ایشان است: "… با داشتن کشوری با این ثروت …".

 آنچه که من -و بی شک شما- از این مطلب برداشت می کنم این است که از نظر آقای احمد خاتمی کشور ایران و همه ی ثروت هایش ملک مشاع رهبر است در ادامه نیز تلویحا این گونه می توان برداشت کرد که از نظر آقای احمد خاتمی همه ی مردم به نوعی رعیت ایشان اند.

چنین حرفی در آغاز قرن بیست و یکم و هزاره ی سوم شاید برخی را به خنده بیاندازد اما حالتی که به من دست داد نه خنده بود و نه حتی گریه، بیشتر حالت شوکه شدن به من دست داد.

سی سال پیش پدر من و پدران هم سن و سالان من راهی خیابان های شهرهاشان شدند و مقابل گلوله قرار گرفتند تا دست به انقلابی بزنند در برابر حکومتی که تفکرش چنین بود: شاه مالک و پدر کشور است و تمامی ایران ملک مشاع وی است و مردم رعیت اویند و تحت اختیار او.

آری پدران ما انقلاب کردند تا حاکمیت چنین تفکری را براندازند و طرحی نو در اندازند. حال اما پس از گذشت سی سال به نقطه ی شروع بازگشته ایم: تفکر ارباب و رعیتی.

در نمایشگاه کتاب امسال کتاب رساله ای در باب حکومت جان لاک را خریدم. وقتی یکی از دوستانم آن را دید گفت تفکر سیاسی وی خیلی قدیمی شده و به من پیشنهاد کرد که آثار نوتری را بخوانم. اما حال با شنیدن چنین سخنانی آن هم از زبان کسی چون احمد خاتمی که پست و مقامی نه چندان کوچک در این سیستم دارد مطمئن شدم که اشتباه نکرده ام و انتخاب من برای مطالعه ی کتاب لاک درست بوده. لاک در این کتاب شدیدا نظام های دیکتاتور و توتالیتر (نظامی که خود او در آن زندگی می کرد) را نفی می کند و معتقد به نظامی مشروطه و با آزادی هایی هرچند محدود اما برای زمان خود بسیار پیشتازانه است.

یک تفکر هیچگاه نابود نمی شود (همان گونه که من نیز پیشتر گفتم پدران ما تفکر حاکم را تغییر دادند، آن را نابود نکردند) این چیزیست که من به آن اعتقاد دارم. زنده ماندن این تفکر نیز مرا به هراس نیافکنده،آن چه مرا می ترساند احیای آن در میان کسانی چون احمد خاتمی است که در بالای هرم قدرت قرار دارند این می تواند بیانگر واقعه یِ نامبارکِ بازگشتِ چنین تفکری به عنوان تفکر حاکم بر جامعه باشد. واین یعنی مرگ انقلابی که پدرانمان برایش خون دادند (هرجند هم اکنون هم هیچ گونه علائم حیاتی از خود بروز نمی دهد و آخرین نشانه های حیاتش سال ها پیش از بین رفتند)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 21:8  توسط عباس  | 

اعتماد ملی جان! یادت بخیر

                                                    

1- در چند ماهه ی منتهی به انتخابات و پس از آن، تنها صدای منتقدی که در کشور به گوش می رسید روزنامه ی اعتماد ملی بود.

پس از آن که محمد قوچانی سردبیر اعتماد ملی شد، تغییر و تحول زیادی به خود دید که آن را به سطح یک روزنامه ی حرفه ای رساند. اما هفته ای از انتخابات نگذشته بود که سردبیر راهی بند شد و از آن پس روزنامه در نبود وی منتشر می شد تا اینکه خود روزنامه هم به توقیف موقت گرفتار شد و حال این ماییم که باید در فراق آن روزگار بگذرانیم.

2- وجود رسانه های آزاد یکی از ارکان دموکراسی است. این رسانه های آزاد هستند که بخش مهمی از وظیفه ی آموزش مردم برای دموکراسی را بر عهده دارند. جامعه ای که صدای رسانه های آزاد را خاموش کند در واقع مانع از انتخاب آزاد مردم پیرامون نوع آموزش خود شده و چنین جامعه ای نمی تواند ادعای دموکراتیک بودن بکند. صرف حضور حداکثری مردم در یک انتخابات نمی توان مدعی داشتن یک جامعه ی باز و دموکراتیک شد. چرا که اگر این حضور آگاهانه نباشد جز نمایشی پوچ و بی ارزش خواهد بود.  

اخبار جامعه از کانال رسانه است که  به دست مردم می رسد. هرچند که رسالت رسانه انعکاس بی طرفانه ی اخبار و رویدادهاست اما بی شک دیدگاه های صاحبان رسانه ها تاثیری انکارناپذیر بر نحوه ی ارائه ی اخبار آن ها دارد. در این بین اما این مردم هستند که از میان قرائت های موجود از واقعیات جامعه که توسط رسانه های گوناگون عرضه می شود، آن چه را که خود تشخیص می دهند صحیح تر و به واقعیت نزدیک تر است بر می گزینند.

خاموش کردن صداهای منتقد و دگراندیش در واقع گرفتن این حق مسلم از مردم از است برای انتخاب آن چه درست می پندارند. در حالی که در یک جامعه ی آزاد هیچ کس حق ندارد به جای مردم فکر کند و تفکر خود را به آن ها تحمیل کند.

کسانی که چنین با اعتماد ملی رفتار کردند، برای منتقدین وضع موجود چه جوابی دارند؟ (اصلا معتقدند که در قبال آنان باید پاسخ گو باشند؟) آن ها چگونه باید دیدگاه هایشان را در سطح جامعه منعکس کنند؟ و از آن طرف مردم از چه طریقی باید صدای آن ها را بشنوند؟

با این وضع، در جامعه ی ما دیگر جز هم صدایی کیهانِ حسین شریعتمداری و رسانه ی ملیِ؟؟!! عزت الله ضرغامی، صدای دیگری به گوش می رسد؟

اول برای جامعه ام ، که در آن زندگی می کنم، و دوم برای خودم که نه تلاش می کنم و نه توان آن را دارم که تلاش کنم برای تغییرشُ متاسفم.   

3- اعتماد ملی مرهم کوچکی بود بر زخم های بی شماری که در این اواخر بر جامعه ی ما رفت.

همه چیز دارد یک دست می شود (یا بهتر بگویم دارند یک دستش می کنند.) اول از بالا شروع شد و حالا به سطح رسانه ها رسیده.

دولت پر حرف و حدیث حتی تحمل تک روزنامه ی شاخص منتقد خود را ندارد. در این جامعه دیگر چگونه می توان زندگی کرد؟ وقتی همه ی رسانه یک چیز می گویند و یک چیز به خوردمان می دهند و همه چیز را گل و بلبل نشانمان می دهند دیگر باید کاسه کوزه مان را جمع کنیم و پی کارمان برویم. آری شاید این بهترین راه باشد.

اما باید اعتراف کنم که دلم برای تیترهای جنجالی اعتماد ملی تنگ خواهد شد، دلم برای لوگوی سرخ دوست داشتنی اش تنگ خواهد شد، دلم برای صفحه ی شب نامه اش (صفحه ای که بسیار دوست می داشتم)تنگ خواهد شد، دلم برای ستون جمله های طلایی اش تنگ خواهد شد، دلم برای مقاله های جالب و خواندنی اش تنگ خواهد شد، وسط این دلتنگ شدن ها یک دفعه یاد قوچانی افتادم، قوچانی جان دلم برای تو هم خیلی تنگ شده، برای قلمت و برای عکس همیشه خندانت گوشه ی روزنامه.

اعتماد ملی، یادت بخیر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 11:45  توسط عباس  | 

نامه ای به برادر حسین: آقای شریعتمداری! اندازه نگه دار!

دیروز داشتم رورنامه ی اعتماد ملی را می خواندم که متوجه ی اشاره ی آن روز نامه به نوشته ای از حسین شریعتمداری شدم. فورا و برای اطمینان از آن سری به سایت روزنامه ی کیهان زدم و حصول اطمینان شد. نوشته در مورد نامه ی کروبی به هاشمی بود. در قسمت پایانی نوشته توهینی بی شرمانه - طبق عادت مالوف کیهان- این بار نصیب ملت ایران شده بود. از این رو بر آن شدم تا نامه ای به حسین شریعتمداری بنویسم که در زیر می خوانید:

آقای شریعتمداری! اندازه نگه دار!

آقای شریعتمداری چهارشنبه ی هفته ی گذشته مورخه 21/5/88 در یادداشت روز کیهان چنین نوشتید: "… مهدی کروبی برای بسیاری از اطرافیان خود نیز قدر و منزلتی ندارد تا آنجا که مسئول ستاد انتخاباتی وی پای صندوق رای، برگه ی رای خود را به همه نشان می دهد تا بدانند او آن قدر کم هوش و کودن نیست که به کروبی رای بدهد …" -این ادبیات سخیف  را خوب می شناسم. متعلق به خود شماست-

صرف نظر از درست یا غلط بودن ادعایی که در این نوشته مطرح شد از این متن دو نکته برداشت می شود: اول اینکه مهدی کروبی به هیچ وجه صلاحیت ریاست جمهوری را نداشت و نکته ی دوم که بیشتر نظر مرا به خود جلب کرده توهین بی شرمانه ای است که به بخشی از مردم ایران روا می دارید( " … آن قدر کم هوش و کودن نیست که به کروبی رای بدهد…") و تلویحا آنان را کم هوش و کودن می خوانید.

آقای شریعتمداری همه می دانند و شما بهتر از همه، که مهدی کروبی کم برای این انقلاب زحمت نکشیده، اگرچه منکر برخی خطا های او نمی شوم ولی کیست که خطا نکند؟ من و شما هم نه خداییم و نه قاضی القضات. به هر حال کروبی با همه ی محاسن و معایبش برای انتخابات ریاست جمهوری مورد تایید شورای نگهبان قرار گرفت و از این فیلتر تنگ به سلامت رد شد -موهبتی که نصیب خیلی ها نمی شود!- با این حساب کروبی از نظر شورای نگهبان می توانست رئیس جمهور ایران شود.

شورای نگهبان مرجعی است که شما با استناد به آن ادعاهای زیادی را مطرح می کنید مثلا  انتخابات را کاملا سالم و قانونی می دانید و محمود احمدی نژاد را رئیس جمهور خطاب می کنید، پس قطعا باید این حکم شورای نگهبان در مورد کروبی را نیز قبول داشته باشید اما شما با این حرفتان جایگاه نهادی را که این چنین به آن استناد می کنید به راحتی زیر سوال می برید.

این امر نشان می دهد که شما به همه چیز به شکل ابزاری می نگرید، و تا وقتی مورد تایید شما هستند که در جهت امیالتان باشند.

و اما موضوع دوم و مهمتر، توهین به مردم.

آقای شریعتمداری این که احمدی نژاد -به گفته ی شورای نگهبان- پیروز این انتخابات شد دلیل بر این نمی شود که کروبی طرفدار یا هواخواهی در ایران ندارد چون باز به گفته ی همین شورای نگهبان مهدی کروبی در این انتخابات دست کم سیصد هزار رای به دست آورد.

قطعا فقط کسانی که به احمدی نژاد رای داده اند مردم ایران نیستند –هرچند از دید شما این طور باشد- کسانی که به دیگران، ازجمله کروبی، رای داده اند نیز از مردم ایران هستند و سخنی که شما گفتید و آنان را کم هوش و کودن خواندید توهین به بخشی از مردم ایران است. مردمی که شما خود را همواره خدمتگزار و دلسوز آنان جا زده اید و اکنون این چنین به آنان توهین می کنید.

برادر حسین –به گمانم در دوران بازجو بودنتان این گونه صدایتان می کردند- نمی خواهم و نمی توانم شما را توصیه به ترک چنین اعمالی بکنم، چرا که چنین رفتارها و سخنان و نوشته هایی که از پشت تک تک حروف و کلمات آن عقده و ریا و سالوسی هویداست، با جانتان عجین شده و تبدیل به عادتی برایتان شده که ترکش خود می دانید موجب چیست.

آنچه که شما را بدان فرا می خوانم فقط یک چیز است، دست کم اندازه نگه دار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 9:1  توسط عباس  | 

لاک و مالکیت خصوصی

این اولین پستیه که می نویسم و برای همین به خودم تبریک می گم. توی این وبلاگ می خوام راجع به چیزهایی که به ذهنم میرسه، راجع به اتفاقاتی که اطرافم می افته و خلاصه راجع به همه چیز بنویسم.

برای این که این پست زیاد هم آبکی نشه و از اونجایی که الان چیز خاصی به ذهنم نمیرسه می خوام راجع به کتابی که تازه دارم می خونم بنویسم.

کتاب رساله ای درباره ی حکومت نوشته ی جان لاک ترجمه ی حمید عضدانلو از نشر نی.

این آقای جان لاک یک روشنفکر انگلیسی متعلق به عصر روشنگری در اروپاست. آقای لاک در سال 1623 در دهکده ی رینگتون در شمال ایالت سامرست متولد شد. پدرش کارمند دادگستری بود. در سال 1645 به مدرسه ی وست مینستر رفت و تا سال 1652 همونجا موند و سپس برای ادامه ی تحصیل به آکسفورد رفت. لاک زندگی پر ماجرایی داشته که چون نه من حوصله ی نوشتنش رو دارم و نه شما حوصله ی خوندنش رو پس بی خیالش میشم اما توصیه میکنم برای فهم بیشتر مطالبش حتما نگاهی بهش بندازین. چیزی که اینجا می خوام راجع بهش بنویسم درباره ی مشهورترین اثرش همون  رساله ای درباره ی حکومت  هست که بعضی ها بهش کتاب مقدس لیبرالیسم میگن و معتقدند که لیبرالیسم با لاک زاده شد.

در این نوشته می خوام به طور اخص راجع به فصل پنجم کتاب با عنوان درباره ی مالکیت بنویسم.

***

لاک در ابتدای کتابش به توصیف وضعیتی به نام وضعیت طبیعی می پردازد:  "وضعیتی که در آن همه ی انسان ها در کارها و نظم و ترتیب دادن به دارایی ها و شخص خود ، همان طور که مناسب می دانند، آزادی کامل دارند و تنها قانونی که بر آن حاکم است قانون طبیعت است. در این وضعیت، انسان ها نه نیازمند اجازه گرفتن از کسی و نه تابع شخص دیگری هستند." (رساله ای درباره ی حکومت ص73)

لاک در بستر این وضعیت طبیعی به اثبات و تفسیر مالکیت خصوصی می پردازد.

او معتقد است انسان عقلا از حق بقا و در نتیجه حق خوراک و دیگر چیز هایی که طبیعت در اختیار او قرار نهاده برخوردار است. او ابتدا می گوید که قصد اثبات اینکه چگونه انسان می تواند حق مالکیت چیزی را داشته باشد، ندارد اما چند سطر پایین تر می نویسد تلاش می کند که نشان دهد چگونه انسان می تواند بدون بستن پیمان با مشترکین دیگر مالک بخشی از چیزی شود که خداوند به طور مشترک در اختیار همه قرار دارد.(هم اینجا اضافه کنم که او شدیدا به وجود خدا معتقد و یک مسیحی مومن بوده چیزی که در سرتاسر کتابش هویداست و حتی برخی اوقات آدم را به این توهم می اندازد که در حال خواندن نوشته های یک کشیش است)

به نظرم لاک اینجا به یک تناقض گویی آشکاری افتاده چون این تلاشی که می خواهد بکند چیزی جز اثبات مالکیت خصوصی نیست.

لاک می گوید در وضعیت طبیعی هر آنچه که در طبیعت وجود دارد به طور اشتراکی متعلق به همه ی انسانهاست و همه ی آنها در طبیعت سهم مشترکی دارند اما هر انسانی مالک شخص خویش است و از این رو ثمره ی تلاش و کار بدن او متعلق به خودش می باشد. با این مقدمه نتیجه می گیرد که هرکس چیزی را از وضعیت آماده ی طبیعت جدا کند و با کار خود در آمیزد، مالک آن چیز خواهد شد. از آنجا که این چیز توسط خود او از طبیعت جدا شده و با کار متعلق به خودش چیزی به آن افزوده پس با این حساب دیگران، پس از این حق مشترکی نسبت به آن ندارند.

در چیزهای مشترک مالکیت زمانی آغاز می شود که کسی بخشی از چیزهای مشترک را با استفاده از کاری که روی آنها انجام می دهد از وضعیت طبیعی اش خارج کند وگرنه آن چیزهای مشترک سودی برای هیچ کس نخواهند داشت.

در اینجا اما لاک خود را با مشکلی مواجه می بیند، مسئله ی احتکار. او این سوال را برای خود مطرح می کند که اگر کسی دارای امکانتی باشد که بتواند بیش از دیگران روی طبیعت کار انجام دهد و بخش وسیعی از آن را تحت تملک خود در آورد به نحوی که سهمی برای دیگران باقی نگذارد چه باید کرد؟

او برای حل این مشکل قانون دیگری وضع می کند، قانونی که من نامش را بهره مندی گذاشته ام:هر کس به اندازه ای می تواند ملک اشتراکی طبیعت را به ملک شخصی تبدیل کند که پیش از تباه شدنش از آن بهره ای برای بقا و حیات خود ببرد. هرچه ورای این قانون باشد، بیش از سهم  او و متعلق به دیگران است.

خلاصه اش می شود این که هرکس به اندازه ی نیازش می تواند در طبیعت دخل و تصرف کند و بیش از این مجاز نیست و متعلق به دیگرن است.

لاک بهره مندی را یک قانون کاملا عقلانی می داند با این استدلال که انسان چرا باید برای مالکیت چیزی تلاش کند که برای بقا و حیات هیچ نیازی به آن ندارد؟ شاید در نگاه اول به نظر بیاید که او حس طمع انسان را نادیده انگاشته (هرچند که اگر کتاب او را بخوانید از روح حاکم بر نوشته اش در می یابید که او انسان را بسیار ایده آل تصور کرده) اما در مبحث پول که او در ادامه می گوید و به آن خواهم پرداخت، به نوعی به این موضوع نیز پرداخته هرچند نه با عنوانی که من مطرح کردم. اما من هنوز هم معتقدم زمانی که بحث بر سر منبعی محدود باشد هیچ تضمینی برای اجرایی شدن این قانون وجود ندارد.

لاک در ادامه به مبحث پول می پردازد که موجب شد مالکیت های وسیع تر مرسوم شود(و با توافق) حق مالکیت را به صاحبان آن (پول) بدهد.

طبق قانون بهره مندی کسی نمی توانست مالک چیزی بیش از نیازش شود. این قانون را به گونه ای دیگر هم می توان تفسیر کرد: کسی نمی تواند مالک چیزی شود که پیش از مصرف کردنش و تحت تملک او تباه شود. پس اگر کسی می خواست مالک چیزی باقی بماند باید به گونه ای آن را به مصرف می رساند.اما اگر نیازش به آن مرتفع شده بود چه باید می کرد؟

اینجاست که پای پول به میان می آید. انسان با دادن چیزی که روی آن کار کرده و مایملکش شده، به شخص دیگر و دریافت چیزی که تباه نمی شود (مثل قطعه ای فلز کم یاب) به نوعی آن را مصرف کرده و از همین رو مالکیت خود را بر آن تثبیت نموده.

در واقع پول برای توسعه ی مالکیت انسان در عین پایبندی به قانون بهره مندی به وجود آمد.

***

هنوز کتاب را کامل نخوانده ام اما تا اینجا نظرات لاک برایم جالب و قابل تامل بود. اگر وقت شد در نوشته های بعدی بیشتر راجع به او و عقایدش خواهم نوشت.

فکر کنم کمی طولانی شد پس فعلا. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 9:59  توسط عباس  |